
پارت اول رمان #آمایا_باران_شب

پارت اول
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain
روی صندلی نشسته بود و موهایش را شانه میکرد. در تفکرات خودش غرق شده بود. فکر میکرد به کابوس های شبانه اش. انگار که خاطراتی وهمناک از گذشته باشند. تمام آن چهره های آشِنا و اسم هایی حتی آشِناتر، همه و همه در ذهنش حک شده بود. غرق در فکر بود که صدای خدمتکاری رشته افکارش را پاره کرد.
رز:
_بانوی من!
اِما:
_بله؟
رز:
_هنوز حاضر نشدین؟
اِما:
_چرا حاضرم. خواهرام چی؟
رز:
_بانو آیا دارن یه گشتی تو قصر میزنن تا ببین اوضاع مرتبه یا نه. بانو اِلا و بانو امی هم توی اتاق پرو دارن لباس انتخاب میکنن.
اِما:
_الان آخه؟ از اِلا بعید بود.
رز:
_چی بگم بانو!
اِما:
_ممنون رز من دیگه میرم.
از اتاق خارج شد و به طبقه ی بالا رفت. در اتاق پرو را باز کرد و وارد اتاق شد.
اِما:
_امی! اِلا! کجایین؟
امی:
_سلام اِما خوبی؟ به نظرت این لباسه قشنگه؟
اِما:
_اولن که بزار برسم بعد بگو این لباسه خوبه یا این! دومن آخه الان؟ دخترا دیر میشه ها!
اِلا:
_وای چقده تو عجله داری! بعدشم ناسلامتی من ازت بزرگترما!
اِما:
_وا مگه من چی گفتم؟تازشم تو آدمی نبودی که بزاری دقیقه نود لباس انتخاب کنی شدی مثل امی؟
امی:
_مگه من چمه؟
اِما:
_هیچی فقط یکوچولو زیادی بیخیالی.
اِلا:
_خب بسه دیگه! من لباسمو انتخاب کردم امی توهم زود باش دیگه!
امی:
_باشه الان انتخاب میکنم. عام این چطوره؟
اِما:
_هوم خوبه.
امی:
_این چی؟
اِما:
_دوباره شروع شد حالا باید چهارساعت بشینیم که خانوم تک تک لباسای اتاقو امتحان کنه.
اِلا با خنده رو به اِما گفت:
_چته؟ امروز از دنده چپ بلند شدیا!
اِما:
_نمیدونم شاید.
امی:
_خب من انتخاب کردم.
اِما:
_شوخی میکنی؟
امی:
_نه برای روکم کنی تو سریع انتخاب کردم.
اِلا:
_توروخدا دوباره شروع نکنین اصلا شما دوتا چرا همیشه باهم کل کل دارین؟
اِما:
_نمیدونم شاید بهمون خوش میگذره نه؟
امی:
_اوهوم کیف میده.
اِلا:
_چی بگم؟ من از کار شما دوتا سردرنمیارم. راستی اِما امیدوارم امروز خبری از طلسم یا نفرین و یا ترکیب جادو نباشه!
اِما:
_خب فکر نکنم خبری باشه.
اِلا:
_اِما! تازه فکر نکنی؟
اِما:
_چیه مگه؟ اصلا تاحالا آزمایشات من خسارتی داشتن؟
اِلا:
_روتو برم همین هفته پیش زدی سالن رقصو به خاطر اون ترکیبات مسخره ترکوندیا!
اِما:
_خب فقط همون یه بار بود دیگه!
اِلا:
_سه هفته پیش که زدی دکور آثار باستانیو اوردی پایین چی؟
اِما:
_اعتراف میکنم همین دوبار بود! تازه دکورش اصلا قشنگ نبود الان بهتر شده.
اِلا:
_ماه پیش که باغو خاکستر کردی چی؟
اِما:
_اونموقع عصبی بودم.
اِلا:
_آها اونموقع که کل اِربلو بردی زیر آب چی؟
اِما:
_خب اونموقع از دستم در رفت ولی فقط همینا بود.
اِلا:
_چه دلیلای منطقی ای اصلا کف کردم.
و بعد هرسه زدن زیر خنده.
هنوز هم در فکر بود. در این فکر که چرا هرشب چنین کابوس هایی را میبیند؟ چرا همه چیز انقدر برایش آشناست؟ سوال های زیادی داشت اما جوابی برای هیچکدام نداشت.
ادامه دارد......
نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌