ا ྀعماق ‌‌ᰬᰬᰬ𖫱𖫳اقیـ ຼꨶِانوسㅤֹ

ا ྀعماق ‌‌ᰬᰬᰬ𖫱𖫳اقیـ ຼꨶِانوسㅤֹ

این وبلاگ یه وبلاگ نویسندگیه! نویسنده ها میتونن رمانا و داستاناشونو اینجا به اشتراک بذارن تا همراه هم از اونها لذت ببریم! همراهمون بمونین✨

پارت ششم رمان #آمایا_باران_شب

پارت ششم
#آمایا_باران_شب
#تداعی_خاطرات 1

روی نرده های تراس نشسته بود. در افکار خود غرق شده بود. از آن اتفاق یک هفته میگذرد اما هنوز خبری از آیا نیست. نگران بود. همه نگران بودند. در این یک هفته اِلا کم کم همه چیز را برایش توضیح داده بود. هضم این موضوعات برایش سخت بود. از همه عجیب تر داستانی بود که خواهرش برایش گفت. اِلا میگفت آیسل دختری با قلب پاک و زیبا بود. استعداد بسیاری داشت و در مهربانی نظیرش پیدا نمی‌شد. اما ناگهان قلبش سیاه و تیره شد. کاملا تغییر کرده بود. اِما در جست و جوی دلیلی برای اتفاقاتی که افتاده بودند بود. ناگهان صدایی رشته افکارش را درهم شکست.

تیارا:
_سلام اِما.

اِما با دیدنش لحظه ای در شک فرو رفت.
اِما:
_سلام بر جناب روح سرگردان. کی اومدی؟

تیارا خندید و لب گشود:
_همین الان. راستی یه چیزایی تو راه شنیدیم اما دقیق نفهمیدیم. چیشده؟

اِما:
_اون که داستانش مفصله فقط همینقدر بگم اوضاع بدجور ریخته بهم. آیا هم که معلوم نیست کجاست. حالا تو چرا هی جمع میبندی؟

صدای یوکی از پشت سر آمد:
_خب چون منم بودم.

اِما:
_بهبه اصلا عالی دوتا رفیق دارم جفتشونم روح سرگردانن. آخه من چی بگم به شما؟

یوکی با خنده سخن گفت:
_خانم خانما شما که بدتری! یهو از ناکجا آباد پیدات میشه بدون هیچ صدا و ریکشنی میپری وسط کادر. هربار سکتمون میدی.

اِما:
_چی بگم. شاید! میگم بچه ها، بریم جنگل تاریک؟

تیارا و یوکی همزمان پاسخ دادند:
_بریم.

با استفاده از پورتال جادویی به ورودی جنگل رفتند و داخل شدند. برگ های درختان می‌ریختند و زیر پای آنها خش خش میکردند. در حین قدم زدن برای پیدا کردن شکار، برق کوچکی چشمان اِما را زد. نزدیک تر رفت تا واضح تر ببیند. یک گلسر زیبا آنجا افتاده بود. چقدر به نظرش آشنا می‌آمد. گلسر را در دستانش گرفت. ناگاه خاطراتی در ذهنش تداعی شد. دخترک کوچکی که در میان جنگل های تاریک بازی میکرد. لباسی سیاه و قرمز به تن داشت. موهای سیاه پر کلاغی بلندی داشت که با این گلسر بسته شده بود. کم کم تصویر مقابلش واضح تر شد. اکنون چهره ی دخترک را می‌دید. چقدر شبیه به خودش بود. انگار انعکاسی از خود در بچگی اش را می‌بیند. همه چیز برایش آشنا بود. گویی که خاطرات خود از گذشته باشند. کم کم هشیاری اش را از دست داد. دیگر به وضوح می‌توانست ببیند. در چند لحظه تمام زندگی دخترک را دید. بزرگ و بزرگتر شدنش را، قدرتمند تر شدنش را، و در آخر، پایان عمرش را. دختر در مقابل تاریکی ایستاد و سرانجامش مرگ شد. داستان آمایا را به خاطر آورد. در یک لحظه تمام تصویر مقابلش برهم خورد. درد شدیدی را حس کرد. هشیاری اش را دوباره به دست آورد. دست چپش خونریزی داشت. ناگاه دختری را در مقابلش یافت.

اِما:
_آیسل!تو آیسلی درسته؟

چشمش به دست چپ آیسل افتاد. او هم خونریزی داشت. دقیقا در قسمتی که اِما داشت!
آیسل:
*چطور ممکنه! یعنی چی؟اون الکس عوضی! اگه ببینمش قطعا با دستای خودم میکشمش!

اِما:
_دستت! اینجا چه اتفاقی افتاده؟

آیسل در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد. اِما خواست که به دنبالش برود اما چیزی در سرش شروع کرد به تیر کشیدن. همه چیز عادی بود. برگ ها هنوز هم میریختند. رود هنوز هم جاری بود. خورشید هنوز هم می‌تابید اما او دیگر آنجا نبود.

ادامه دارد.....


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌

پارت پنجم رمان #آمایا_باران_شب

پارت پنجم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain

اِما حرف اِلا را قطع کرد:
_بسه بسه! به اندازه ی کافی مخم پوکید. میمیری آروم آروم مطالبو بگی؟ منظورت چیه که اون خواهرمونه؟ سعی کرده مامانو بکشه تا یه سنگ به دست بیاره؟ نمیتونست بره بخره؟ 

اِلا:
_بله اون خواهرمونه خواهر خونیمون. بعدش اصلا چی میگی تو؟ چیو بره بخره؟ مگه اسباب بازیه دختر؟ اون یه سنگ خانوادگیه که فقط یدونه ازش تو جهان هست و خانواده ما وظیفه نگهداری و مراقبت از اون سنگو دارن. چراشو دیگه نمیدونم. 

اِما:
_میدونی اِلا درکش سخته. خیلی خیلی سخته. اصلا نمیتونم بفهممش. 

اِلا :
_ببین میدونم سخته منم نمیدونم چجوری برات توضیحش بدم. لطفا درک کن. 

اِما:
_خیل خب سعیمو میکنم. آیا چرا نمیاد؟ و الان اون سنگ کجاست؟ 

اِلا:
_راجب آیا منم امیدوارم که بیاد. اما راجب سنگ... داخل اون جعبه که آیا بهت داد رو نگاه کن.

با تردید دستش را به سمت جعبه برد و درش را باز کرد. داخلش گردنبندی زیبا با سنگی درخشان و بنفش بود.
با بهت لب زد:
_شوخی میکنی دیگه؟ این اون سنگست؟ 

اِلا:
_معلومه که هست. الان قیافه من شبیه اوناییه که شوخی میکنن؟

اِما مدتی در فکر فرو رفت تمام این چیزها برایش عجیب بود. نمیتوانست درک کند. تمام این اتفاقات تنها در یک روز افتاده بود. ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد.
اِما:
_خب سعی میکنم تا اینجا رو بفهمم. اما من بیشتر راجب اون پیشگویی که گفت کنجکاوم. میخوام بدونم.

چهره اِلا ناگهان در هم فرو رفت:
_متاسفم اِما. نمیتونم در این مورد چیزی بگم.

اِما:
_باید بگی اِلا. من باید بدونم. این موضوع به من مربوط میشه نه؟

اِلا:
_اِما نمیتونم بگم. نمیشه! من چیز زیادی نمیدونم و ممکنه که یسری چیزایی رو جا بندازم و دچار سوءتفاهم شی! چمیدونم یه همچین چیزی.

اِما:
_اِلا. خواهش میکنم.

اِلا:
_خیلی خب! من راجب پیشگویی فقط یه چیز میدونم. اونم اینه که یه نفر به نام شیون پیش بینی کرده بود که یه دختر با قدرت بی نهایت و اهریمنی و با موهای سیاه و چشمای قرمز به دنیا میاد، در مقابل الهه وایمیسته و از این چیزا. البته باید بگم که اون پیشگویی به حقیقت پیوست.

اِما:
_به حقیقت پیوست؟ منظورت چیه؟ 

اِلا:
_توی قلمرو الهگان یه دختر با همین مشخصات به دنیا اومد. اولش الهه برتر سعی کرد اونو به طرف خودش بکشه اما موفق نشد و در آخر اون دختر در مقابلش وایستاد. حیف که نتونست کارشو تموم کنه. دختر بیچاره مرد. حالا خیلیا میگن تناسخ پیدا کرده و به همین خاطر.....

اِما:
_به همین خاطر خیلیا فک میکنن من اونم؟

اِلا:
_یه چیزی تو همین مایه ها.

ناگهان صدای امی آمد:
_من اومدم.

اِلا:
_چیشد؟ آیا کجاست؟

امی:
_پیداش نکردم. تو قصر نبود. از اون دختره هم خبری نبود.

چهره ی امی هم مانند اِما پر از سوال بود. سوالات بی جواب زیادی در ذهن آن دو بود. اما سوال اِما چیز دیگری بود. شیون، آمایا. این دورا قبلا جایی شنیده بود. جایی میان رویاهایش. در آن هنگام دوباره کابوس ها در ذهنش تداعی شد. دخترک زیبارویی که در مقابل تاریکی ایستاد و سرانجام کارش مرگ شد. ناگاه کلمات به آرامی در ذهنش شکل گرفت که صدای اِلا رشته افکارش را پاره کرد:
_چیشده دختر؟ کجایی؟

اِما:
_تو گفتی اسم اون دختر آمایا بود؟

اِلا:
_آره. برای چی میپرسی؟

اِما:
_خیلی برام آشناست.

اِلا:
_نمیدونم. شاید قبلا مامان داستانشو برات تعریف کرده.

اِما:
_شاید. خب چی میخواستین بگین؟ 

اِلا:
بریم به…

امی:
_بریم قصر ببینیم چه خبره.

اِما:
_بریم.
دوباره در فکر فرو رفت. میخواست به یاد آورد هر چیزی را که از قلم انداخته است. صدای خش خش برگ ها در زیر پایش برای او آرامش بخش بود. برگ ها هنوز میریختند اما آنها دیگر آنجا نبودند.

ادامه دارد.....


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌

پارت چهارم رمان #آمایا_باران_شب

پارت چهارم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain

چهره اِلا ناگهان جدی شد. یک پورتال جادویی باز کرد تا با اِما و امی از آنجا برود.
اِلا:
_بریم. 

اِما:
_نه!

آیا:
_اِما باید از اینجا برین می‌فهمی؟

اِما:
_میخوام بدونم آیا. میخوام بدونم که اینجا چه خبره!

آیا با لبخند اِما را در آغوش کشید، جعبه ای کوچک به او داد و زمزمه کرد:
_آبجی کوچولو اینو بگیر. ازش محافظت کن. مطمئن شو که هرگز از خودت جداش نمیکنی.

در لحظه ای تمام جهان در چشمش خاموش شد. کم کم دیگر چیزی را حس نمیکرد. تنها تاریکی بود و تاریکی!
                        **
نسیم ملایمی صورتش را تکان داد. دوباره با کابوس های همیشگی اش از خواب بیدار شد.
اِما:
_آیا! اِلا! امی! کجایین؟

اِلا:
_آروم باش اینجاییم.

اِما:
_خب شماها یه توضیح به من بدهکارین. راستی آیا کجاس؟

اِلا:
_خب نمیدونم هرجا هست خودش میاد.

اِما:
_خیلی خب. اون دختر کی بود؟ جریانش چی بود؟ چرا گفت خواهر کوچولو؟ قضیه ی پیشگویی چیه؟ اصلا..

اِلا دستش را به علامت سکوت جلوی اِما گرفت:
_آروم باش. چجوری به همشون جواب بدم؟ یه دیقه نفس بکش!

اِما نفس عمیقی کشید و آرام لب گشود:
_خب سوال اول. اون دختره کی بود؟

اِلا:
_اون دختر اسمش آیسله که در واقع خواهر بزرگترمونم محسوب میشه.

اِما:
_ها؟ یعنی چی؟

اِلا:
_خب اون قبل اینکه تو به دنیا بیای سعی کرده بود مامانو بکشه تا سنگ تاریکی رو به دست بیاره اما.......

ادامه دارد.....


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌

پارت سوم رمان #آمایا_باران_شب

پارت سوم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain


اِما:
_میگم شما نظرتون راجب ترکیب... 

قبل از اتمام حرفش اِلا لب گشود:
_اِما! 

اِما:
_خیل خب باشه. 

اِلا:
_آفرین. 

امی:
_دخترا. 

اِلا:
_ها؟ 

امی:
_خسته ‌شدم پس کی جشن شروع میشه؟ 

اِما:
_منم خسته شدم میخوام زودتر شروع شه. 

اِلا خندید و گفت:
_تو که معلومه میخوای زودتر شروع شه هرچی نباشه تیا و یوکی هستن نه؟ 

اِما:
تیا میاد ولی مطمئنم یوکی مثل همیشه یادش رفته امروز جشنه طبق معمول رفته جنگل. 

اِلا:
_خب بیاین بریم پیش روباه کوچولوی اِما ها؟ 

اِما:
_اسمش موریه. 

اِلا:
_حالا هرچی بریم؟ 

امی:
_آره عالیه. 

اِما:
_خب بریم. 
قبل از برداشتن اولین قدم صدایی وهمناک از طبقه ی پایین به گوششون خورد. 

اِلا:
_چی بود؟ 

امی:
_مثل صدای انفجار بود نه؟ 

اِلا:
_یعنی چیشده؟ اِما باز چیکار کردی؟

اِما:
_به خدا من نبودم من همینجاما! 

اِلا:
_پس چی بود؟ 

اِما:
_خب فقط از یه راه میشه فهمید بدویین بیاین. 

امی:
_کجا؟ 

اِما:
_بریم ببینیم چی بود دیگه! 

اِلا:
_میگم به نظر من که همینجا بمونیم تا آیا بیاد ها؟ 

امی:
_آره نظر منم همینه بمونیم. 

اِما:
_ای بابا چقد شما ترسویین! نترسین هیچی نمیشه بریم. 

اِلا:
_اما آخه... 
قبل از کامل شدن حرفش اِما دست هایشان را گرفت و به دنبال خود کشاند. 
هنگامی که به پایین رسیدند با رودی از خون محافظان کشته شده رو به رو شدندرو تنها کسی که آنجا بود دختری با موهای سفید و چشمان بنفش و زیبا بود. 

دختر ناشناس با دیدن اِلا فورا لب گشود:
_ببین کی اینجاست. اِلا کوچولوی خودمون ها؟ چقد بزرگ شدی! آخرین باری که دیدمت فک کنم 13 سال پیش بود درسته؟ 
اِما و امی به اِلا نگاه کردند تا بفهمند این دختر ناشناس چه کسیست اما اِلا در شوک بزرگی فرو رفته بود. 

اِما:
_تو کی هستی؟

چشمان دختر ناشناس که انگار تازه به اِما افتاده باشد برقی زد و در بهت فرو رفت. 

آیسل:
_وای خدای من!انگار شایعه ها حقیقت داشت. یه دختر با موهای مشکی و چشمای قرمز حتی یه دسته از موهات سفیده!دقیقا مثل پیشگوییا. 

اِما:
_تو هنوز جواب سوال منو ندادی و منظورت چیه؟ کدوم شایعه ها؟ چه پیشگویی؟ میشه واضح حرف بزنی؟ 

آیسل:
_اوه درسته من آیسلم. تو منو نمیشناسی اما اِلا خوب میشناسه مگه نه آبجی کوچولو؟ و راجب پیشگویی یعنی تو هیچی نمیدونی؟ 

اِما:
_تو... تو الان چی گفتی؟ 

آیسل:
_واضح گفتم و نیازی به تکرار نمیبینم. 
چیزی که میشنید را باور نمیکرد. نه امکان ندارد. 

به اِلا خیره شد و زمزمه کرد:
_اِلا یه چیزی بگو اینجا چخبره؟ 

صدای پای آیا از بالای راه پله آمد. با عجله به سمت آنها رفت. 
آیا:
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟ 

آیسل:
_فقط برای سنگ اومده بودم اما انگار یه چیز با ارزش ترم پیدا کردم نه؟

آیا به اِما نگاه کرد و رو به اِلا گفت:
_اِما و امی رو ببر اِلا.

ادامه دارد...... 


نویسنده:وینیکا 
کپی ممنوع❌

پارت دوم رمان #آمایا_باران_شب

پارت دوم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain


روی نرده های تراس نشسته بود. باد لای موهایش میوزید و آنهارا به رقص وا میداشت. غرق در فکر بود که صدایی اورا به خود آورد. 

یوری:
_آیا! 
به سمت در برگشت. با دیدن چهره ی یوری گل از گلش شکفت، او را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:
_سلام یوری کی اومدی؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود.

یوری:
_سلام منم دلم برات تنگ شده بود. امروز رسیدم. چه خبر؟ تو این مدت که نبودم چیا شده؟ 

آیا:
_اتفاق که زیاد افتاده ولی مهم نیستن حالا بعدا میشینم همرو برات تعریف میکنم. 

یوری
_باشه. راستی پرنسس کوچولو چطوره؟ وای خدا دلم براش تنگ شده. انقده دوس دارم ببینم چه شکلی شده. 

آیا آروم خندید و رو به یوری گفت:
_پرنسس کوچولو هم خوبه خیلی بزرگ شده انقده نازو گوگولیه که نگو ولی الان اینجا نیست. 

یوری:
_چه بد. خب من دیگه برم بعدا میبینمت بای بای. 

آیا:
_باشه ولی زود برگردیا. مثل دفعه قبل نشه بری تا یه سال پیدات نشه! 

یوری لبخندی زد و لب گشود:
_خیل خب زود برمیگردم حالا اجازه هست برم؟ 

آیا:
_آره خداحافظ مراقب خودت باشیا. 

و با لبخندش او را بدرقه کرد. آنها از بچگی بهترین دوستان هم بودند. چقدر دلش برای آن زمان ها تنگ بود. آن وقت هایی که آیا، یوری و آیسل هرسه بچه بودند و این اتفاقات هنوز نیفتاده بود. ناخودآگاه تصویر گفت و گویی که دیشب با رین داشت در مقابل چشمانش نقش بست. 

آیا:
_شوخی جالبی نبود. آیسل؟ اینجا؟ 

رین:
_مگه من با تو شوخی دارم؟ 

آیا:
_نداری؟ 

رین:
_چرا ولی نه در این مورد! 

آیا:
_پس یعنی جدی گفتی؟ 

رین:
_متاسفانه بله

آیا:
_پس باید مراقب باشیم اصلا معلوم نیست چی تو سرش میگذره که برگشته اونم بعد کاری که کرد. 

رین:
_حق با توعه و این که بفهمی تو سرش چی میگذره از محالاته اون خیلی باهوش و مرموزه. 

آیا:
_هیچ نظری نداری؟ 

رین:
_نه متاسفانه. 

آیا:
_الان فقط میتونیم منتظر بمونیم. تو شیونو با خودت ببر میخوام جاش امن باشه. حواست باشه. خیلی خیلی مراقبش باش رین. 

رین:
_باشه مثل چشمام مراقبشم. 
ناگهان صدایی رشته ی افکارش را پاره کرد و تصویر مقابلش را درهم شکافت. 

اِما:
_خواهر. 

آیا:
_جانم؟ 

اِما:
_میگم همه چی مرتبه؟ 

آیا:
_آره عزیزم واسه چی؟ 

اِما:
_آخه به نظر آشفته بودی. 

آیا لبخندی زد. اِما را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:
_نه قربونت بشم من تو خودتو نگران هیچی نکن فقط از جشن امروز لذت ببر. 

اِلا:
_کم قربون صدقش برو لوس میشه ها! 

اِما:
_وا چیه مگه؟ حسود نباش. 

اِلا:
_اصلا حسودی نمیکنم تو اینجوری فک میکنی. 

آیا با خنده لب گشود:
_بسه دیگه چتونه؟ اصلا دوس دارم قربون صدقش برم تو کاریت نباشه. 

امی:
_آجی! تو چرا راه به راه قربون صدقه اِما میری؟ پی من چی؟ 

آیا:
_بیا بغلم ببینم آبجی کوچولوی حسود و خوشگل خودم. 

اِما:
_خب بسه دیگه بریم تا آیا به کاراش برسه. 

آیا:
_خداحافظ میبینمتون. 

اِما:
_خدافظ. خواهر اگه کمک خواستی بگو مراقب خودتم باش. 

آیا:
_مراقبم بای بای. 
هر سه با آیا خداحافظی کردند و به راه افتادند. با رفتن آن سه آیا بازهم در فکر فرو رفت. باید آماده ی هر اتفاقی میشد. شروع کرد به حاضر شدن برای امشب. احساس عجیبی داشت! 

ادامه دارد..... 


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌