پارت دوم رمان #آمایا_باران_شب

Winika Winika Winika · 1403/11/10 00:29 · خواندن 3 دقیقه

پارت دوم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain


روی نرده های تراس نشسته بود. باد لای موهایش میوزید و آنهارا به رقص وا میداشت. غرق در فکر بود که صدایی اورا به خود آورد. 

یوری:
_آیا! 
به سمت در برگشت. با دیدن چهره ی یوری گل از گلش شکفت، او را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:
_سلام یوری کی اومدی؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود.

یوری:
_سلام منم دلم برات تنگ شده بود. امروز رسیدم. چه خبر؟ تو این مدت که نبودم چیا شده؟ 

آیا:
_اتفاق که زیاد افتاده ولی مهم نیستن حالا بعدا میشینم همرو برات تعریف میکنم. 

یوری
_باشه. راستی پرنسس کوچولو چطوره؟ وای خدا دلم براش تنگ شده. انقده دوس دارم ببینم چه شکلی شده. 

آیا آروم خندید و رو به یوری گفت:
_پرنسس کوچولو هم خوبه خیلی بزرگ شده انقده نازو گوگولیه که نگو ولی الان اینجا نیست. 

یوری:
_چه بد. خب من دیگه برم بعدا میبینمت بای بای. 

آیا:
_باشه ولی زود برگردیا. مثل دفعه قبل نشه بری تا یه سال پیدات نشه! 

یوری لبخندی زد و لب گشود:
_خیل خب زود برمیگردم حالا اجازه هست برم؟ 

آیا:
_آره خداحافظ مراقب خودت باشیا. 

و با لبخندش او را بدرقه کرد. آنها از بچگی بهترین دوستان هم بودند. چقدر دلش برای آن زمان ها تنگ بود. آن وقت هایی که آیا، یوری و آیسل هرسه بچه بودند و این اتفاقات هنوز نیفتاده بود. ناخودآگاه تصویر گفت و گویی که دیشب با رین داشت در مقابل چشمانش نقش بست. 

آیا:
_شوخی جالبی نبود. آیسل؟ اینجا؟ 

رین:
_مگه من با تو شوخی دارم؟ 

آیا:
_نداری؟ 

رین:
_چرا ولی نه در این مورد! 

آیا:
_پس یعنی جدی گفتی؟ 

رین:
_متاسفانه بله

آیا:
_پس باید مراقب باشیم اصلا معلوم نیست چی تو سرش میگذره که برگشته اونم بعد کاری که کرد. 

رین:
_حق با توعه و این که بفهمی تو سرش چی میگذره از محالاته اون خیلی باهوش و مرموزه. 

آیا:
_هیچ نظری نداری؟ 

رین:
_نه متاسفانه. 

آیا:
_الان فقط میتونیم منتظر بمونیم. تو شیونو با خودت ببر میخوام جاش امن باشه. حواست باشه. خیلی خیلی مراقبش باش رین. 

رین:
_باشه مثل چشمام مراقبشم. 
ناگهان صدایی رشته ی افکارش را پاره کرد و تصویر مقابلش را درهم شکافت. 

اِما:
_خواهر. 

آیا:
_جانم؟ 

اِما:
_میگم همه چی مرتبه؟ 

آیا:
_آره عزیزم واسه چی؟ 

اِما:
_آخه به نظر آشفته بودی. 

آیا لبخندی زد. اِما را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:
_نه قربونت بشم من تو خودتو نگران هیچی نکن فقط از جشن امروز لذت ببر. 

اِلا:
_کم قربون صدقش برو لوس میشه ها! 

اِما:
_وا چیه مگه؟ حسود نباش. 

اِلا:
_اصلا حسودی نمیکنم تو اینجوری فک میکنی. 

آیا با خنده لب گشود:
_بسه دیگه چتونه؟ اصلا دوس دارم قربون صدقش برم تو کاریت نباشه. 

امی:
_آجی! تو چرا راه به راه قربون صدقه اِما میری؟ پی من چی؟ 

آیا:
_بیا بغلم ببینم آبجی کوچولوی حسود و خوشگل خودم. 

اِما:
_خب بسه دیگه بریم تا آیا به کاراش برسه. 

آیا:
_خداحافظ میبینمتون. 

اِما:
_خدافظ. خواهر اگه کمک خواستی بگو مراقب خودتم باش. 

آیا:
_مراقبم بای بای. 
هر سه با آیا خداحافظی کردند و به راه افتادند. با رفتن آن سه آیا بازهم در فکر فرو رفت. باید آماده ی هر اتفاقی میشد. شروع کرد به حاضر شدن برای امشب. احساس عجیبی داشت! 

ادامه دارد..... 


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌