
پارت سوم رمان #آمایا_باران_شب

پارت سوم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain
اِما:
_میگم شما نظرتون راجب ترکیب...
قبل از اتمام حرفش اِلا لب گشود:
_اِما!
اِما:
_خیل خب باشه.
اِلا:
_آفرین.
امی:
_دخترا.
اِلا:
_ها؟
امی:
_خسته شدم پس کی جشن شروع میشه؟
اِما:
_منم خسته شدم میخوام زودتر شروع شه.
اِلا خندید و گفت:
_تو که معلومه میخوای زودتر شروع شه هرچی نباشه تیا و یوکی هستن نه؟
اِما:
تیا میاد ولی مطمئنم یوکی مثل همیشه یادش رفته امروز جشنه طبق معمول رفته جنگل.
اِلا:
_خب بیاین بریم پیش روباه کوچولوی اِما ها؟
اِما:
_اسمش موریه.
اِلا:
_حالا هرچی بریم؟
امی:
_آره عالیه.
اِما:
_خب بریم.
قبل از برداشتن اولین قدم صدایی وهمناک از طبقه ی پایین به گوششون خورد.
اِلا:
_چی بود؟
امی:
_مثل صدای انفجار بود نه؟
اِلا:
_یعنی چیشده؟ اِما باز چیکار کردی؟
اِما:
_به خدا من نبودم من همینجاما!
اِلا:
_پس چی بود؟
اِما:
_خب فقط از یه راه میشه فهمید بدویین بیاین.
امی:
_کجا؟
اِما:
_بریم ببینیم چی بود دیگه!
اِلا:
_میگم به نظر من که همینجا بمونیم تا آیا بیاد ها؟
امی:
_آره نظر منم همینه بمونیم.
اِما:
_ای بابا چقد شما ترسویین! نترسین هیچی نمیشه بریم.
اِلا:
_اما آخه...
قبل از کامل شدن حرفش اِما دست هایشان را گرفت و به دنبال خود کشاند.
هنگامی که به پایین رسیدند با رودی از خون محافظان کشته شده رو به رو شدندرو تنها کسی که آنجا بود دختری با موهای سفید و چشمان بنفش و زیبا بود.
دختر ناشناس با دیدن اِلا فورا لب گشود:
_ببین کی اینجاست. اِلا کوچولوی خودمون ها؟ چقد بزرگ شدی! آخرین باری که دیدمت فک کنم 13 سال پیش بود درسته؟
اِما و امی به اِلا نگاه کردند تا بفهمند این دختر ناشناس چه کسیست اما اِلا در شوک بزرگی فرو رفته بود.
اِما:
_تو کی هستی؟
چشمان دختر ناشناس که انگار تازه به اِما افتاده باشد برقی زد و در بهت فرو رفت.
آیسل:
_وای خدای من!انگار شایعه ها حقیقت داشت. یه دختر با موهای مشکی و چشمای قرمز حتی یه دسته از موهات سفیده!دقیقا مثل پیشگوییا.
اِما:
_تو هنوز جواب سوال منو ندادی و منظورت چیه؟ کدوم شایعه ها؟ چه پیشگویی؟ میشه واضح حرف بزنی؟
آیسل:
_اوه درسته من آیسلم. تو منو نمیشناسی اما اِلا خوب میشناسه مگه نه آبجی کوچولو؟ و راجب پیشگویی یعنی تو هیچی نمیدونی؟
اِما:
_تو... تو الان چی گفتی؟
آیسل:
_واضح گفتم و نیازی به تکرار نمیبینم.
چیزی که میشنید را باور نمیکرد. نه امکان ندارد.
به اِلا خیره شد و زمزمه کرد:
_اِلا یه چیزی بگو اینجا چخبره؟
صدای پای آیا از بالای راه پله آمد. با عجله به سمت آنها رفت.
آیا:
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟
آیسل:
_فقط برای سنگ اومده بودم اما انگار یه چیز با ارزش ترم پیدا کردم نه؟
آیا به اِما نگاه کرد و رو به اِلا گفت:
_اِما و امی رو ببر اِلا.
ادامه دارد......
نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌