پارت سوم رمان #آمایا_باران_شب

Winika Winika Winika · 1403/11/10 00:32 · خواندن 2 دقیقه

پارت سوم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain


اِما:
_میگم شما نظرتون راجب ترکیب... 

قبل از اتمام حرفش اِلا لب گشود:
_اِما! 

اِما:
_خیل خب باشه. 

اِلا:
_آفرین. 

امی:
_دخترا. 

اِلا:
_ها؟ 

امی:
_خسته ‌شدم پس کی جشن شروع میشه؟ 

اِما:
_منم خسته شدم میخوام زودتر شروع شه. 

اِلا خندید و گفت:
_تو که معلومه میخوای زودتر شروع شه هرچی نباشه تیا و یوکی هستن نه؟ 

اِما:
تیا میاد ولی مطمئنم یوکی مثل همیشه یادش رفته امروز جشنه طبق معمول رفته جنگل. 

اِلا:
_خب بیاین بریم پیش روباه کوچولوی اِما ها؟ 

اِما:
_اسمش موریه. 

اِلا:
_حالا هرچی بریم؟ 

امی:
_آره عالیه. 

اِما:
_خب بریم. 
قبل از برداشتن اولین قدم صدایی وهمناک از طبقه ی پایین به گوششون خورد. 

اِلا:
_چی بود؟ 

امی:
_مثل صدای انفجار بود نه؟ 

اِلا:
_یعنی چیشده؟ اِما باز چیکار کردی؟

اِما:
_به خدا من نبودم من همینجاما! 

اِلا:
_پس چی بود؟ 

اِما:
_خب فقط از یه راه میشه فهمید بدویین بیاین. 

امی:
_کجا؟ 

اِما:
_بریم ببینیم چی بود دیگه! 

اِلا:
_میگم به نظر من که همینجا بمونیم تا آیا بیاد ها؟ 

امی:
_آره نظر منم همینه بمونیم. 

اِما:
_ای بابا چقد شما ترسویین! نترسین هیچی نمیشه بریم. 

اِلا:
_اما آخه... 
قبل از کامل شدن حرفش اِما دست هایشان را گرفت و به دنبال خود کشاند. 
هنگامی که به پایین رسیدند با رودی از خون محافظان کشته شده رو به رو شدندرو تنها کسی که آنجا بود دختری با موهای سفید و چشمان بنفش و زیبا بود. 

دختر ناشناس با دیدن اِلا فورا لب گشود:
_ببین کی اینجاست. اِلا کوچولوی خودمون ها؟ چقد بزرگ شدی! آخرین باری که دیدمت فک کنم 13 سال پیش بود درسته؟ 
اِما و امی به اِلا نگاه کردند تا بفهمند این دختر ناشناس چه کسیست اما اِلا در شوک بزرگی فرو رفته بود. 

اِما:
_تو کی هستی؟

چشمان دختر ناشناس که انگار تازه به اِما افتاده باشد برقی زد و در بهت فرو رفت. 

آیسل:
_وای خدای من!انگار شایعه ها حقیقت داشت. یه دختر با موهای مشکی و چشمای قرمز حتی یه دسته از موهات سفیده!دقیقا مثل پیشگوییا. 

اِما:
_تو هنوز جواب سوال منو ندادی و منظورت چیه؟ کدوم شایعه ها؟ چه پیشگویی؟ میشه واضح حرف بزنی؟ 

آیسل:
_اوه درسته من آیسلم. تو منو نمیشناسی اما اِلا خوب میشناسه مگه نه آبجی کوچولو؟ و راجب پیشگویی یعنی تو هیچی نمیدونی؟ 

اِما:
_تو... تو الان چی گفتی؟ 

آیسل:
_واضح گفتم و نیازی به تکرار نمیبینم. 
چیزی که میشنید را باور نمیکرد. نه امکان ندارد. 

به اِلا خیره شد و زمزمه کرد:
_اِلا یه چیزی بگو اینجا چخبره؟ 

صدای پای آیا از بالای راه پله آمد. با عجله به سمت آنها رفت. 
آیا:
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟ 

آیسل:
_فقط برای سنگ اومده بودم اما انگار یه چیز با ارزش ترم پیدا کردم نه؟

آیا به اِما نگاه کرد و رو به اِلا گفت:
_اِما و امی رو ببر اِلا.

ادامه دارد...... 


نویسنده:وینیکا 
کپی ممنوع❌