پارت چهارم رمان #آمایا_باران_شب

Winika Winika Winika · 1403/11/10 00:53 · خواندن 1 دقیقه

پارت چهارم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain

چهره اِلا ناگهان جدی شد. یک پورتال جادویی باز کرد تا با اِما و امی از آنجا برود.
اِلا:
_بریم. 

اِما:
_نه!

آیا:
_اِما باید از اینجا برین می‌فهمی؟

اِما:
_میخوام بدونم آیا. میخوام بدونم که اینجا چه خبره!

آیا با لبخند اِما را در آغوش کشید، جعبه ای کوچک به او داد و زمزمه کرد:
_آبجی کوچولو اینو بگیر. ازش محافظت کن. مطمئن شو که هرگز از خودت جداش نمیکنی.

در لحظه ای تمام جهان در چشمش خاموش شد. کم کم دیگر چیزی را حس نمیکرد. تنها تاریکی بود و تاریکی!
                        **
نسیم ملایمی صورتش را تکان داد. دوباره با کابوس های همیشگی اش از خواب بیدار شد.
اِما:
_آیا! اِلا! امی! کجایین؟

اِلا:
_آروم باش اینجاییم.

اِما:
_خب شماها یه توضیح به من بدهکارین. راستی آیا کجاس؟

اِلا:
_خب نمیدونم هرجا هست خودش میاد.

اِما:
_خیلی خب. اون دختر کی بود؟ جریانش چی بود؟ چرا گفت خواهر کوچولو؟ قضیه ی پیشگویی چیه؟ اصلا..

اِلا دستش را به علامت سکوت جلوی اِما گرفت:
_آروم باش. چجوری به همشون جواب بدم؟ یه دیقه نفس بکش!

اِما نفس عمیقی کشید و آرام لب گشود:
_خب سوال اول. اون دختره کی بود؟

اِلا:
_اون دختر اسمش آیسله که در واقع خواهر بزرگترمونم محسوب میشه.

اِما:
_ها؟ یعنی چی؟

اِلا:
_خب اون قبل اینکه تو به دنیا بیای سعی کرده بود مامانو بکشه تا سنگ تاریکی رو به دست بیاره اما.......

ادامه دارد.....


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌