پارت پنجم رمان #آمایا_باران_شب

Winika Winika Winika · 1403/11/10 15:28 · خواندن 3 دقیقه

پارت پنجم
#آمایا_باران_شب
#Amaya_night_rain

اِما حرف اِلا را قطع کرد:
_بسه بسه! به اندازه ی کافی مخم پوکید. میمیری آروم آروم مطالبو بگی؟ منظورت چیه که اون خواهرمونه؟ سعی کرده مامانو بکشه تا یه سنگ به دست بیاره؟ نمیتونست بره بخره؟ 

اِلا:
_بله اون خواهرمونه خواهر خونیمون. بعدش اصلا چی میگی تو؟ چیو بره بخره؟ مگه اسباب بازیه دختر؟ اون یه سنگ خانوادگیه که فقط یدونه ازش تو جهان هست و خانواده ما وظیفه نگهداری و مراقبت از اون سنگو دارن. چراشو دیگه نمیدونم. 

اِما:
_میدونی اِلا درکش سخته. خیلی خیلی سخته. اصلا نمیتونم بفهممش. 

اِلا :
_ببین میدونم سخته منم نمیدونم چجوری برات توضیحش بدم. لطفا درک کن. 

اِما:
_خیل خب سعیمو میکنم. آیا چرا نمیاد؟ و الان اون سنگ کجاست؟ 

اِلا:
_راجب آیا منم امیدوارم که بیاد. اما راجب سنگ... داخل اون جعبه که آیا بهت داد رو نگاه کن.

با تردید دستش را به سمت جعبه برد و درش را باز کرد. داخلش گردنبندی زیبا با سنگی درخشان و بنفش بود.
با بهت لب زد:
_شوخی میکنی دیگه؟ این اون سنگست؟ 

اِلا:
_معلومه که هست. الان قیافه من شبیه اوناییه که شوخی میکنن؟

اِما مدتی در فکر فرو رفت تمام این چیزها برایش عجیب بود. نمیتوانست درک کند. تمام این اتفاقات تنها در یک روز افتاده بود. ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد.
اِما:
_خب سعی میکنم تا اینجا رو بفهمم. اما من بیشتر راجب اون پیشگویی که گفت کنجکاوم. میخوام بدونم.

چهره اِلا ناگهان در هم فرو رفت:
_متاسفم اِما. نمیتونم در این مورد چیزی بگم.

اِما:
_باید بگی اِلا. من باید بدونم. این موضوع به من مربوط میشه نه؟

اِلا:
_اِما نمیتونم بگم. نمیشه! من چیز زیادی نمیدونم و ممکنه که یسری چیزایی رو جا بندازم و دچار سوءتفاهم شی! چمیدونم یه همچین چیزی.

اِما:
_اِلا. خواهش میکنم.

اِلا:
_خیلی خب! من راجب پیشگویی فقط یه چیز میدونم. اونم اینه که یه نفر به نام شیون پیش بینی کرده بود که یه دختر با قدرت بی نهایت و اهریمنی و با موهای سیاه و چشمای قرمز به دنیا میاد، در مقابل الهه وایمیسته و از این چیزا. البته باید بگم که اون پیشگویی به حقیقت پیوست.

اِما:
_به حقیقت پیوست؟ منظورت چیه؟ 

اِلا:
_توی قلمرو الهگان یه دختر با همین مشخصات به دنیا اومد. اولش الهه برتر سعی کرد اونو به طرف خودش بکشه اما موفق نشد و در آخر اون دختر در مقابلش وایستاد. حیف که نتونست کارشو تموم کنه. دختر بیچاره مرد. حالا خیلیا میگن تناسخ پیدا کرده و به همین خاطر.....

اِما:
_به همین خاطر خیلیا فک میکنن من اونم؟

اِلا:
_یه چیزی تو همین مایه ها.

ناگهان صدای امی آمد:
_من اومدم.

اِلا:
_چیشد؟ آیا کجاست؟

امی:
_پیداش نکردم. تو قصر نبود. از اون دختره هم خبری نبود.

چهره ی امی هم مانند اِما پر از سوال بود. سوالات بی جواب زیادی در ذهن آن دو بود. اما سوال اِما چیز دیگری بود. شیون، آمایا. این دورا قبلا جایی شنیده بود. جایی میان رویاهایش. در آن هنگام دوباره کابوس ها در ذهنش تداعی شد. دخترک زیبارویی که در مقابل تاریکی ایستاد و سرانجام کارش مرگ شد. ناگاه کلمات به آرامی در ذهنش شکل گرفت که صدای اِلا رشته افکارش را پاره کرد:
_چیشده دختر؟ کجایی؟

اِما:
_تو گفتی اسم اون دختر آمایا بود؟

اِلا:
_آره. برای چی میپرسی؟

اِما:
_خیلی برام آشناست.

اِلا:
_نمیدونم. شاید قبلا مامان داستانشو برات تعریف کرده.

اِما:
_شاید. خب چی میخواستین بگین؟ 

اِلا:
بریم به…

امی:
_بریم قصر ببینیم چه خبره.

اِما:
_بریم.
دوباره در فکر فرو رفت. میخواست به یاد آورد هر چیزی را که از قلم انداخته است. صدای خش خش برگ ها در زیر پایش برای او آرامش بخش بود. برگ ها هنوز میریختند اما آنها دیگر آنجا نبودند.

ادامه دارد.....


نویسنده:وینیکا
کپی ممنوع❌